معرفی کتاب حکایت عشقی بی قاف بی شین بی نقطه نوشته مصطفی مستور

مجله اینترنتی ژوریت  در این مطلب به  معرفی کتاب  حکایت عشقی بی قاف بی شین بی نقطه مصطفی مستور می پردازد.همچنین لازم به ذکر است که ژوریت در این مطلب به بررسی کتاب روی ماه خداوند را ببوس مصطفی مستور پرداخته بود.

“معرفی کتاب حکایت عشقی بی قاف بی شین بی نقطه نوشته مصطفی مستور”

مصطفی مستور


داشت شروع می‌شد که خفه‌اش کردم. درست وسط جمله بود که نقطه گذاشتم. نمی‌خواستم کلام تمام شود. نمی‌خواستم جمله معنا پیدا کند. نیمه‌شب بود، گمانم. ناگهان آمد. یا بهتر بگویم داشت می‌آمد که من یک گام پس رفتم. نقطه را گذاشتم و عقب کشیدم. نقطه را گذاشته بودم وسط کلمه. حتا فرصت تمام‌شدن کلمه را هم نداده بودم چه برسد به تمام‌شدن جمله. نمی‌دانم نقطه را کجای کلمه گذاشته بودم. شاید روی دال یا بر قوس واو یا روی لبه‌ی دندانه‌ی سین

این نوشته بسیار زیبا در صفحات ابتدایی کتاب شروع داستان های حکایت عشقی بی قاف بی شین بی نقطه نویسنده محبوب مصطفی مستور است.

حکایت کتاب عشقی بی قاف بی شین بی نقطه مصطفی مستور حکایت عشق های ناتمام است عشق های به سرانجام نرسیده،متوقف شده یا در بدو ورود خفه شده.

کتاب پرفروش مصطفی مستور شامل ۶ مجموعه داستان کوتاه است به نام های “مردی که تا پیشانی در اندوه فرو رفت”،”چند روایت معتبر درباره ی اندوه”،”چند روایت درباره ی کشتن” ،”سوفیا”،”چند روایت معتبر درباره ی خداوند”،”حکایت عشقی بی قاف بی شین بی نقطه”  که نشر «چشمه» آن را منتشر کرده است.

آهنگ نوشتن کتاب بسیار آهنگین و شاعرانه است  و شاید هم بتوان گفت رمانتیک که دارای لحن بسیار قوی می باشد.

 روابط ساده و روز مره زندگی اجتماعی محور اصلی داستان ها را تشکیل می دهد که در بعضی از قسمت ها تلخ و شاید هم شیطنت آمیز جلوه دهد.

قسمت های زیبایی از کتاب حکایت عشقی بی قاف بی شین بی نقطه مصطفی مستور

الیاس درباره ی ترس از آدم ها عقیده ی جالبی داشت. یک بار به من گفت از هر کس که کم تر گریه کند بیش تر می ترسد. گفت به نظر او وحشتناک ترین و خطرناک ترین آدم های این دنیای عوضی کسانی هستند که حتا یک بار هم گریه نکرده اند


 یکی از دلایلِ عوضی بودن دنیا، این است که آدمهاش، هر غلطی که خواسته اند، کرده ، شرط می بندم اگر غلطی هست که نکرده باشند، به خاطرِ دلسوزی و شرافت و این جور چیزها نبوده،لابد نتوانسته اند بکنند …


 مدت هاست خودم را قانع کرده ام که عقلم قد نمی دهد این دنیای عوضی را بفهمم …


 من هیچگاه از زیبایی چهره ای یا چشمی یا نگاهی یا لبخندی، این چنین درمانده نمی شوم که از زیبایی و بزرگی و توانایی دانستن و فهمیدن روحی پیچیده و وسیع…


حتی اگر آسمان هم به زمین نیامده باشد ، اما فاصله ی زمین و آسمان بدجوری کم شده است . آن قدر کم که احساس خفگی می کنم


سر بالایی هم یک جور سرازیری یه . سرازیری هم یک جور سر بالای یه . بستگی داره تو کجا باشی و از کجاش نگاه کنی


هیچ چیز مثل فهمیدن مرا در هم نمی کوبد!وقتی کسی ادراک نمیکند، یا کم ادراک میکند. اما او می فهمید! او به شدت و با سادگی اعجازآوری می فهمید…انقدر که روح مرا کنار دیوارمیگذاشت و بعد با یک حرف ساده، با یک پرسش یا یک کلمه-که از آن پیدا بود عمق همه تقلاهای روح مرا فهمیده است- به آن شلیک می کرد…!چند بار این کار را کرد..


نویسنده مطلب: محتشم سلیمانی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *