معرفی کتاب؛ روی ماه خداوند را ببوس مصطفی مستور

روی ماه خداوند را ببوس مصطفی مستور

“معرفی کتاب؛ روی ماه خداوند را ببوس مصطفی مستور”


“روی ماه خداوند را ببوس” کتابی از “مصطفی مستور” برای خلوت های تنهایی …

رمان «روی ماه خداوند را ببوس» نوشته‌ی «مصطفی مستور» مخاطب خاص و عام ندارد و یکی از موفق ترین نوشته های نویسنده نام آشنای معاصر است.


زندگی‌نامه مصطفی مستور

مصطفی مستور در ۱۳۴۳ در اهواز به دنیا آمد. وی در سال ۱۳۶۷ در رشته مهندسی عمران از دانشگاه شهید چمران اهواز فارغ‌التحصیل شد

و دوره کارشناسی ارشد را در رشته زبان و ادبیات فارسی در همان دانشگاه گذراند. وی هم اکنون ساکن تهران است.

مصطفی مستور نخستین داستان خود را با عنوان دو چشمخانه خیس در سال ۱۳۶۹ نوشته و در همان سال در مجلهٔ کیان به چاپ رساند.

وی نخستین کتاب خود را نیز در سال ۱۳۷۷ با عنوان عشق روی پیاده‌رو شامل ۱۲ داستان کوتاه به چاپ رساند.


روی ماه خداوند را ببوس  روایتگر مردی است که دچارشک و تردید شده در مورد خودش و خدایی که تا چندین مدت قبل خوب می شناخته است.

شخصیت اصلی داستان یونس است دانشجوی دکترای پژوهشگری اجتماعی که در حال تحقیق و جستجو است برای خودکشی پارسا

که دکترای فیزیک داشته است.

روی ماه خداوند را ببوس رمانیست واقعیت گرا که در واقع داستان شک به چیستی وجود انسان و خداست.

نوشته های کتاب زیباست ، فلسفی و قابل تامل که از لحاظ پردازش محتوایی بسیار نوین به نظر می رسد.

روی ماه خداوند را ببوس روح متالم انسان های از خود بیگانه را التیام می بخشد و آراسته می کند انسان را برای بازگشت به خویشتن خویش.

 

قسمت های زیبایی از کتاب روی ماه خداوند را ببوس مصطفی مستور

خداوند برای هرکس همون قدر وجود داره که او به خداوند ایمان داره، این یک رابطه‌ی دو طرفه است.


وقتی طلوع کردی من ان بالا بودم پشت شیشه . محو تو . اخ که گاهی پایین چه قدر بهتر از بالاست ! تو نمی دانستی من چه بازی غریبی را شروع کرده ام . تو ان پایین مثل یک حجم ابی می درخشیدی

و من به هر چه رنگ آبی بود حسودی ام می شد…

و تو هنوز نمی دانستی من چه بازی غریبی را شروع کرده ام …


اگر امروز چیزی از خودم باقی نگذارم چه کسی در آینده از وجود من در گذشته باخبر خواهد شد؟ اگر جای پای مرا دیگران نبینند، من دیگر نیستم. اما من نمیخواهم نباشم.

نمیخواهم آمده باشم و رفته باشم و هیچ غلطی نکرده باشمو نمیخواهم مثل بیشتر آدم ها که می آیند و می روند

و هیچ غلطی نمیکنند، در تاریخ بی خاصیت باشم.

نمیخواهم عضو خنثای تاریخ بشریت باشم.


کنار خیابون ماشین رو نگه داشتم و توی جیب هام رو گشتم و هر چه تا اون وقت کار کرده بودم گذاشتم توی دستش .

حتی پول خرده ها رو هم گذاشتم توی دستش . گفتم خیال کن ، خداوند من ، از توی آسمونش این ها روانداخته پایین .

مثل کسی که جن دیده باشه چند لحظه به من نگاه کرد و بعد پولها رو قاپید .

از ماشین پیاده شد وزل زد تو چشمام . اشک تو چشماش جمع شده بود . قبل از اینکه در رو ببنده گفت :

” از طرف من روی ماه خداوند را ببوس ! “

نویسنده مطلب: محتشم سلیمانی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *